جلال الدين الرومي

213

فيه ما فيه ( فارسى )

يكى سؤال كرد كه ابراهيم عليه السّلام به نمرود گفت كه « خداى من مرده را زنده كند و زنده را مرده گرداند . » نمرود گفت كه « من نيز يكى را معزول كنم ، چنان است كه او را مىرانيدم و يكى را منصب دهم ، چنان باشد كه او را زنده گردانيدم . » آنگه ابراهيم ازآنجا رجوع كرد و ملزم شد بدان ، در دليلى ديگر شروع كرد كه « خداى من آفتاب را از مشرق برمىآرد و به مغرب فرومىبرد ، تو به عكس آن كن . » اين سخن از روى ظاهر ، مخالف آن است . فرمود كه حاشا كه ابراهيم به دليل او ملزم شود و او را جواب نماند . بلكه اين يك سخن است در مثال ديگر . يعنى كه حقّ تعالى جنين را از مشرق رحم بيرون مىآرد و به مغرب گور فرومىبرد . پس يك سخن بوده باشد حجّت ابراهيم عليه السّلم . آدمى را حقّ تعالى هر لحظه از نو مىآفريند و در باطن او چيزى ديگر ، تازه‌تازه مىفرستد كه اوّل به دوّم نمىماند و دوّم به سوّم . الّا او از خويشتن غافل است و خود را نمىشناسد . سلطان محمود را رحمة اللّه عليه اسبى بحرى آورده بودند عظيم خوب و صورتى به غايت نغز داشت . روز عيد سوار شد بر آن اسب . جمله خلايق به نظاره بر بام‌ها نشسته بودند و آن را تفرّج مىكردند . مستى در خانه نشسته بود و او را به زور تمام بر بام بردند كه « تو نيز بيا تا اسب بحرى را ببينى . » گفت « من به خود مشغولم و نمىخواهم و پرواى آن ندارم . » فىالجمله چاره‌اى نبود . چون بر كنار بام آمد و سخت سرمست بود ، سلطان مىگذشت . چون مست سلطان را بر آن اسب ديد ، گفت « اين اسب را پيش من چه محل باشد كه اگر درين حالت مطرب ترانه‌اى بگويد و آن اسب از آن من باشد فى الحال به او ببخشم . » چون سلطان آن را شنيد عظيم خشمگين شد . فرمود كه او را به زندان محبوس كردند . هفته‌اى بر آن بگذشت . اين مرد به سلطان كس فرستاد كه آخر مرا چه گناه بود و جرم چيست ؟ شاه عالم بفرمايد تا بنده را معلوم شود . » سلطان فرمود كه او را حاضر كردند . گفت « اى رند بىادب ، آن سخن را چون گفتى و چه زهره داشتى ؟ » گفت « اى شاه عالم آن سخن را من نگفتم . آن لحظه مردكى مست بر كنار بام ايستاده بود ، آن سخن را گفت و رفت . اين ساعت من آن نيستم ، مردىام عاقل و هشيار . » شاه را خوش آمد . خلعتش داد و از زندان استخلاص فرمود .